|
|
|
|
|
این روزهای نزدیک به عید به آدم احساس دو گانه ای دست میده. از یک طرف طراوت هوا و زیبایی های بوجود آمده انسان را به وجد می آورد و از سمت دیگر گذشت عمر و دیدن جای خالی عزیزانی که با ما نیستند غم گنگ و سنگینی بر دل آدم می اندازه. کاش می شد این سرور و شادی را در دلها جاودانه کرد.ولی خودمانیم زندگی هم با این تضادها معنی پیدا می کند.وگرنه ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1383ساعت 16:34 توسط حمیدرضا شجاعی نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
این نوشتن هم شنیده ام می تواند نوعی اعتیاد باشد ( از کجا شنیدم ؟ یادم نیست مهم شنیدن است حالا چی و ....) ولی جدی این گونه است من تقریبا 30 سالی هست که معتاد شده ام آن هم بوسیله یک خانم (معلم کلاس اول دبستان یاسایی دامغان که نوشتن و خواندن یادمان داد) نتیجه ای این اعتیاد هم که الان مقابل چشمانتان است و حظ وافر میبرید. امروز در پژوهشگاه معلم آقای قادری خواست محبتی کند و روزنوشتش را به ما نشان داد (شاید هم به رخمان کشید) ولی من هم نامردی نکردم و همان اول ازش غلط املائی گرفتم تا او باشد که دیگر از این غلطها ننویسد. ( مشروح را نوشته بود مشروع) راستی شما می دانید این دانش آموزان چرا اینقدر به پفک علاقه دارند؟ (نگویید مقتضای سنشان است که اگر اینطور بود باید پای خیلی چیزهای دیگر را هم وسط کشید ) خب برای امروز بس است که الان باید بروم خدمت همکارانم در جلسه گروه و پس از تعارفات معمول کمی هم گله و گوشه کنایه (بخاطر مسابقات آزمایشگاه ) بشنوم و بعدش هم برم کتابسرای مهرگان( اینهم استفاده از تکنولوژی برای تبلیغات) راستی باز این شیوخ عرب شاخ و شانه کشیده اند : ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را رسیده است بدانجای کار که خلیج فارس آرزو میکند تفو بر تو ای روزگار تفو ( نیک اندیش باشید ) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 15:24 توسط حمیدرضا شجاعی نیا
|
|
||
|
|
|
|
خداحافظ زمستان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 15:24 توسط حمیدرضا شجاعی نیا
|
|
||