|
|
|
|
|
«يلدا» پاس و سپاس اميد در جان و جهان ايراني
همه شبهاي غم آبستن روز طرب است يوسف روز، به چاه شب يلدا بينند خوشي عافيت از تلخي دارو يابند تابش معني در ظلمت اسما بينند (خاقاني) "اميد" به راستي در جان و جهان ايرانيان شعله اي بوده است که در گذر زمان و زندگي و در عبور از مغاک هاي تاريک اندوه، روشنايي ي راه آنان شده است. اگر نبود اين آتش هميشه شعله ور و فروزش هاي تابناک آن، چگونه اين مردم مي توانستند از مهلکه ي اهريمناني عبور کنند که بارها و بارها در گذر بي ترحم زمان قصد نابودي فرهنگ و هويت اين مردمان را داشته اند. کيمياي "اميد" اما شوق و ذوق به پايداري و ماندن را در جان هاي ايرانيان دم افزون کرده و عبور از گرداب هاي هايل را سبب شده است. دشمنان اين مردم نيز به درستي منابع ملي "اميد" را در جان ايران نشانه رفته اند و با آن خصومت ورزيده اند. آنان دريافته اند تا پيوند گسست ناپذير اقوام و مليت هاي ايراني با منابع شورآفرين و "اميد" زاي برخاسته از فرهنگ و اسطوره ها و تاريخ اين مردم برقرار است، اين مردم و تاريخ آنان ماندگار و پا برجايند. شاعر و متفکر جاودان ياد محمد مختاري در جستاري تاريخي، ايران را مکاني مي داند که "فاضلاب هاي جهان" در آن سرازير بوده اند! تاريخ ايران اما گواه است که اين مردم هميشه به زدايش آلودگي هاي فرهنگي و قبيله اي مهاجم فايق آمده اند. تاريخ ايران گواه است هر اهريمني که قصد پف کردن چراغ هويت و سراج فرهنگ اين مرز و بوم را داشته است ريشش سوخته است و خود به ناگزير واژه ي تسليم را در برابر ژرفاي فرهنگي ايراني به زبان آورده است. سخن از ازمنه ي دور نمي گويم، همين فرهنگ سوزان حاکم کنوني را که بر مرز و بوم ايراني ي مان فرمان مي رانند بنگريد، تا به روشني ببينيد تمامي ي تلاش هاي فرهنگ ستيزانه ي آنان براي محو و اضمحلال هويت فرهنگي ايراني شکست خورده است. نسل هاي کنوني ما تلاش هاي عبث و شکست خورده ي حاکمان کنوني را که کمر به نابودي ي "اميد" هاي ملي ايرانيان چون "نوروز" ، "چهارشنبه سوري" ، "مهرگان" و "يلدا" بسته بودند، و در برابر پايداري ايرانيان و پاسداشت آنان از سنت هاي فرهنگي شان سپر افکندند، فراموش نمي کنند. يکي از اين سنن گرامي که پيوندي اسطوره اي و عميق با هويت ايرانيان دارد، برافروختن آتش "اميد" در دل طولاني ترين و سياه ترين شب سال است! شبي که فردايش و صبح روشنش مهر يا ميترا دوباره زاده مي شود. اين شب طولاني ترين شب سال است. زمان تاريکي در شب يلدا پانزده ساعت و پنجاه و چهار دقيقه است. در شب يلدا آفتاب در برج جدي تحويل مي شود. يلدا واژه اي است سرياني که به معناي زايش و به عرصه در آمدن است. در عربي اين واژه معادلي چونان "ميلاد" دارد و در زبان رومي نيز نوئل و ناتاليس خوانده مي شود که به معناي زايش و تولد است. تولد ميترا يا مهر تا چند صد سال پس از ظهور مسيحيت نيز در اروپا گرامي داشته مي شد. ميتراييان اروپا نيز زايش ميترا يا مهر را به شادخواري و شادي مي نشستند و آسمان و زمين را نورافشان مي کردند. در اواسط قرن چهارم ميلادي کليسا که توان به نسيان سپردن اين مراسم و فرهنگ را در اذهان مردم نداشت، آن را به زايش مسيح نسبت داد که با روز بيست و پنجم ماه ميلادي ي دسامبر برابر شد. علت اين اختلاف چهار روزه با مراسم "يلدا" به علت در نظر گرفتن و نگرفتن سال هاي کبيسه است. در ايران اما در اين شب دراز و ديجور و در مراسمي که "يلدا"يش نام نهاده اند، ايرانيان گرد هم مي آمدند و اينک نيز ميليون ها تن از آنان گرد هم مي آيند تا تسمه از گرده ي ديو تاريکي و پليدي برکشند. شادخوارانه و سرخوشانه تيغ اميد را بر پهلوي سياهي مي نهند و الهه ي روشنايي را از دل پليدي بيرون مي کشند. تولد "ميترا" را که مهر نيز هست به شادماني تا سپيده دمان به انتظار مي نشينند. در ميتولوژي ي ايراني، شب سمبل اهريمن است و ديرپايي و بلندي شب در يلدا، نحس و بد شگون است. ميتولوژي ايراني بر اين باور است که تهاجم غايي ي اهريمن بر ميترا يا مهر در اين شب صورت مي گيرد. ميترا الهه ي دوستي و روشنايي و محبت و صفاي روان است و هرگز مباد در اين نبرد تنها بماند، پس بايد شب را به ياد و نام مهر متبرک کرد و نوشيد و روشن شد! و نور اميد را در دلها فروزاند و صبح سپيد را چشم به راه نشست. يلدا جشن اميد است و جشن پيروزي ي نور بر ظلمت. ايرانيان در اين شب گرد هم مي آيند تا گل هاي دوستي و محبت بشکفند و دلها به نوري در پايان شب ديجور روشن گردد، ترس و جبن از روان آدمي برود و دست سپيد نيکويي به هميشه ي عمر گشوده گردد، تا لب تنور و شب سمور نيز بگذرد! هنوز با همه دردم اميد درمانست كه آخري بود آخر شبان يلدا را (سعدي) در اين شب ايرانيان بر پايه ي يک باور کهن در منزل بزرگان خاندان گرد هم مي آيند. در شب يلدا از ميهمانان با تنقلات چونان برگه ي قيصي جات و توت خشک و نيز هندوانه و خربزه و انار پذيرايي مي گردد. علت آن نيز در اعتقادات ميترايي نهفته است، چون اين خوردني ها براي عمل آمدن نياز فراواني به نور خورشيد دارند! در دل تاريک ترين و طولاني ترين شب سال خوردني ها و آشاميدني ها نيز جان خود را از نور و مهر گرفته اند. در اين شب پيران و خردمندان با نقل حکايات و تمثيل در گوش جان جوانان، حکايت نور مي گويند و اميد. حکايت رزم و رنج و راز زيستن در گزش زهر آلود زمهريري که پادزهر آن اميد بايد باشد. حکايت هاي شب يلدا حکايت نبرد نيک و بد است و خير و شر و روشن کردن چراغ دل به نور اميد. اي لعل لبت به دلنوازي مشهور وي روي خوشت به تركتازي مشهور با زلف تو قصه ايست ما را مشكل همچون شب يلدا به درازي مشهور (عبيد زاکاني) در بنيان هاي اسطوره اي انسان ايراني تقابلي ازلي ــ ابدي و جاوداني نمودي نمايان دارد. بر اين بنيان، اين تقابل ميان خير و شر و نيکي و بدي و اهورا و اهريمن جاري است. در اين ميان شب يلدا نشانگر تقابل هستي شناسانه ي ستروني و سرما و پژمردگي و مرگ با نور و گرما، باروري و سبزي و سرانجام زندگي است. تمامي ي اين عناصر نيکو در ايزد مهر يا ميترا چهره نمايي مي کند. در اين ميتولوژي سال به دو فصل تقسيم شده است. فصل گرما و فصل سرما، که بهار و زمستان ناميده مي شده است. ايرانيان آغاز "سال" را با فصل سرما برابر مي دانستند. اين مفهوم را مي توان در واژه ي "سال" نيز بر رسيد، که با واژه ي سرد هم ريشه است. اين ميتولوژي بر اين باور است که ايزد مهر يا ميترا در آغاز فصل سرما يعني در "مهرگان" به دست ديو سرما جان مي بازد، و مهرگان نيز آييني است جهت بزرگداشت خداي کشته شده (مهر). در اين زمان خورشيد(مهر) که نشانه ي زندگي و گرما و نشاط است در آسمان کمتر مي پايد. روزگاران کوتاه مي شوند و شب دستي دراز مي يابد. در شب يلدا مهر دوباره زاده مي شود و در نبردي سهمگين بر ديو سرما و سياهي چيره مي گردد. در پژوهشي بسيار گرانقدر از گرامي ياد استاد دکتر مهرداد بهار مي خوانيم که ريشه هاي اسطوره شناسي ي مهر، به اقوام ساکن در آسياي غربي مي رسد. ايزد مهر بر اساس متون اوستا، ايزدي است داراي مراتع و چراگاه هاي بسيار فراخ. ايزد مهر قبل از بر آمدن خورشيد، ايستاده بر ارابه اي با اسباني سفيد و زيبا، آشکار مي شود نويد چيرگي ي روشنايي ي زندگي را بر تاريکناي فسردگي و مرگ مي دهد. از اين رو با پرتو خورشيد همبستگي ي نزديک داشته است. با سير تحول اساطيري ي ايراني، مهر جايگاه ويژه اي در ميتولوژي ي ايراني يافت و آييني ويژه ي اين ايزد در ايران پا به عرصه ي وجود گذاشت. اين آيين (ميتراييسم) در دوران اشکانيان و ساسانيان به رشدي چشمگير دست يافت. سپس توسط دريانوردان اروپايي و مغان آسياي صغير به روم راه يافت. اين آيين در طول سه دهه رشد و گستردگي چشمگيري يافت و مهرابه ها (محراب) و مهرکده هايي ويژه ي آن ساخته شد. آيين ها و اساطير و اعتقادات ميترايي در گذر زمان تاثيرات ژرف و شگرفي بر آيين مسيحيت نهاد. چنان که پيشانه نوشته شد شوراي کليسايي روز تولد مهر را با تولد عيسي برابر گرفت. چنان که پيشانه آمد از درون و از دل مرگ و سياهي و اوج تاخت و تاز سرما يعني شب يلدا، خورشيد زندگي و بي مرگي از دل تاريکي زاده مي شود و از فرداي آن، درنگ خورشيد در آسمان فلک مانايي ي بيشتري مي يابد. بر بنيان اساطير ميترايي، مهر در شبي سرد و زمستاني (يلدا) از درخت سرو که نماد سرسبزي دائمي و جاودانگي است زاده مي شود. اين نماد هم اکنون نيز نماد زايش مسيح در نزد مسيحيان نيز هست. مهر زاده مي شود در حالي که در دستي مشعل و در دستي ديگر خنجري دارد. زايش او را چوپانان گواهي مي دهند تا بر پيوند او با سبزي و چراگاه هاي سرسبز صحه بگذارند. سپس مهر به شکار گاو مي رود، با فروبردن خنجر بر گلوي گاو آفرينش آغاز مي شود. از خون و گوشت و سرگين گاو گياهان و جانوران پديد مي آيند. آنگاه مهر بزمي در غاري بر پا مي دارد و از پي سير شدن از گوشت گاو، به آسمان فراز مي گردد. برخي از اسطوره شناسان بر اين معنا تاکيد دارند که اساطير راوي ي آغاز آفرينش اند و انسان اسطوره اي با بازبيني و انجام آن در مراسم و مناسک، آن خاطره ي اساطيري را در امر آفرينش در ذهن خويشتن زنده نگاه داشته و بازآفريني مي کند و از اين طريق به زندگي ي خويش معنا مي بخشد. انسان ايراني نيز در شب يلدا با يادآوري و انجام کردارهاي روشنگراي آييني و اسطوره اي، رود زندگي و اميد و آفرينش را بر زمين هستي و زندگاني ي ميراي خويش جاري مي سازد تا به جاودانگي و مانايي دست يازد. به ديگر سخن، نگاه انسان ايراني به مراسم آييني و اسطوره اي خويش چون نوروز، مهرگان، آبانگان، سده و يلدا، داراي درون مايه و ساختار ديدگاهي ي يکساني است. اين باور، باور به خرمي، عدالت، غلبه ي خير بر شر، صفاي روان، زايش نيکويي و مرگ زمستان و تاريکي است، دل تپنده ي تمامي ي اين عناصر انساني "اميد" است. شب يلدا شبي است که "اميد" سردي آن را گرما مي بخشد و تاريکي ي آن را با گرماي خويش مي زدايد. آري كه آفتاب مجرد به يك شعاع بيخ كواكب شب يلدا برافكند (خاقاني) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 20:0 توسط حمیدرضا شجاعی نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
شب زیبا وخاطره انگیز یلدا
چه كسی برای نخستين بار شب يلدا را شناخت؟ و چرا يلدا؟ آيا همه می دانستند كه آن شب به خاطر كوتاهی روزش طولانی است يا فكر می كردند كه شب يلدا يك شب استثنايی است كه از روز بعدش چند ساعتی می دزدد! آداب و رسوم و سنت های دلنشين ايران زمين، در اعماق قلب توده مردم ريشه ای استوار دارد. ايرانيان قديم شادی و نشاط را از موهبت های خدايی و غم و اندوه و تيره دلی را از پديده های اهريمنی می پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوری و شب يلدا و سنت های ديگر در واقع بيانگر اين حقيقت است كه ايرانيان پس از رهايی از بيدادگری و ستم به شكرانه بازيافتن آزادی، جشن برپا می ساختند و پيروزی نيكی بر بدی و روشنايی بر تاريكی و داد بر ستم را گرامی می داشتند. شب يلدا نيز يكی از اين موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاريكی و تباهی و وحشت بوده و اغلب سعی می كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پليدی و تباهی در آن راه نيابد. شب يلدا طولانی ترين شب ها است. يعنی تسلط تاريكی بر زمين از تسلط نور خورشيد و روشنايی می كاهد. و چون فردای اين شب روشنايی بر ظلمت غالب و روز طولانی می شود، ايرانيان تولد دوباره خورشيد را كه مظهر روشنايی است جشن می گيرند. يلدا از نظر معنی معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومی به معنی تولد است و نوئل از ريشه يلدا است. رسم شب يلدا در ميان مردم هميشه پابرجا بوده و خواهد بود. در اين شب فاميل، دوستان، همسايگان دور هم جمع می شوند. آجيل مخصوص، انواع و اقسام ميوه های زمستانی، به خصوص هندوانه و انار، و از كارهای اساسی فال حافظ است. در شهرستان ها شب يلدا با مراسم بيشتری همراه است. هندوانه حتی سفيد و بی مزه اش می چسبد. انگار اگر هندوانه در شب چله نباشد آن شب طولانی ترين شب نمی شود! در شب هميشه برفی چله، طبق رسوم معمول در همه جا، فاميل در خانه بزرگ فاميل گرد هم می آمدند و تنقلات می خوردند. فال حافظ و داستان های هزار و يك شب، نقل پيران از گذشته و ... به اين ترتيب در شب چله بيشتر از هر شب ديگری بيدار می مانده اند و آن شب به نظرشان طولانی ترين شب سال بود. ذكر شب يلدا و مناسبت آن با ميلاد حضرت مسيح در ادبيات كهن ايران نيز بسيار آمده است. حافظ شيرين سخن هم در اشعارش اشاره ای به اين شب دارد. صحبت حكام ظلمت شب يلداست نور ز خورشيد خواه بو كه برآيد. ابوريحان بيرونی هم در كتاب آثار الباقيه درباره يلدا می نويسد: «اين شب در مذهب روميان عيد يلداست و آن ميلاد مسيح است. به جاست كه ما نيز گرامی و زنده اش بداريم. كه در نهاد و آداب و سنت ما ايران، دنيايی از فلسفه، حكمت و زيبايی نهفته است.» |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 12:23 توسط حمیدرضا شجاعی نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
از این آموزش و پرورش چه انتظاری داریم؟ برای پرسش بالا پاسخهای شیک و زیبا ولی کلیشه ای را بسیار شنیده ایم. هر چند آنجه که در عمل می بینیم به اندازه سالهای نوری با گفته ها فاصله دارد. در جلسات مختلفی که توفیق حضور داشتیم , از رئیس محترم سازمان آموزش و پرورش , معاون محترم آموزشی, مدیریت شهرستان,.....تا هر شخص بامسئولیت و بی مسئولیتی شنیدیم که سخن از وظیفه خطیری که بر دوش ناتوان ماست میدارند ( کیفیت آموزش باید ارتقا یابد – نقش معلمین در تصمیم گیریهای کلان باید پر رنگ شود- گروههای آموزشی بازوان آموزش وپرورشند – و جملات زیبای دیگری که تکرار آنها و مقایسه با عملکردها , داغ دل دلسوخته های واقعی را تازه می کند و جز ملال بیشتر حاصلی ندارد که بزرگان گفته اند ) مسئولین محترمی که از ما می خواهید" آن کنیم که شما می گوئید"! منطق حکم می کند اگر به گفتارتان اعتقادی ندارید , حداقل به ظاهر هم شده ما را همراهی کنید, و اگر همراهی هم سخت است لااقل مانع نتراشید!! - چرا هنگامی که برای شرکت در سمینار زیست شناسی کشور ( که اخیرا در استان گلستان برگزار شد) ,طی مکاتبات و مراجعات حضوری متعدد , مجوز حضور در این جمع علمی را خواستیم با جوابهای مبهم و وعده هایی که شبه از سرباز کردن را داشت روبرو شدیم؟آیا افزایش اطلاعات علمی و بروز کردن دانستنیهای دبیران یکی از مهمترین راههای افزایش کیفیت آموزشی نیست؟ - دوستان عزیز , چگونه است که با تشکیل کلاس برای سال سوم رشته علوم تجربی با 15 دانش آموز (دبیرستان حضرت مریم 83-84 ) به دلیل کافی نبودن تعداد مخالفت می نمائید ولی همزمان کلاس های 8 و 13 نفره ریاضی (پایه دوم و سوم ریاضی دبیرستان پروین 83 – 84) موافقت شما را کسب می کند؟ آیا دانش آموزان یا رشته های تحصیلی آنها نزد شما درجه یک و دو دارد؟ - چه توجیهی وجود دارد هنگامی که از نقش کار عملی و آزمایشگاهی بسیار تمجید می کنید و خواهان تلاش بیشتر برای کسب مقام در مسابقات آزمایشگاهی می شوید ولی همزمان آزمایشگاههای مدارس را به کارهای دیگر اختصاص می دهید؟ تا اگر دبیر علاقمندی هم پیدا شد که بخواهد کار عملی انجام دهد با پذیرش ریسک وضریب خطر بالا آزمایش را در کلاس انجام دهد. با این موارد ذکر شده در فوق و تعداد دیگری از معضلات که بیانشان در اینجا شاید مصلحت نباشد, آیا انصاف است که برای علت یابی افت تحصیلی فقط از همکاران ما در جلسات محاکمه گونه بازخواست صورت گیرد؟ بی پرده بگویم باید دلائل افت تحصیلی دانش آموزان را ابتدا در عملکردهای خود بجوئید و دست از فرافکنی ,که سنت سالیان اخیر آموزش و پرورش شده, بردارید و گرنه از جلسات متعدد و همایشها راه جایی نخواهیم برد(کما اینکه تا کنون نبرده ایم)و در نهایت گفتارمان می شود ژاژخائیدن و کردارمان میشود آب در هاون کوبیدن.! نوشتار بالا را به عنوان نماینده گروه زیست شناسی دامغان , در دفاع از همکاران و دانش آموزان , برای انجام وظیفه به نگارش درآوردم هر چند شاید موجب تکدر خاطر دوستانی هم شود ولی از یاد نبریم که ناصحان و منتقدان مشفق اند که ما را یاری می رسانند تا موفق شویم نه متملقان و بله قربان گویانها!؟! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 19:10 توسط حمیدرضا شجاعی نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی یا مرگ!
یک آشنا از خاطره یک ایران شناس تعریف می کرد که: سالها پیش به مشهد سفر میکند. در خانهی دوستی ایرانی مستقر میشود و داستان جستجوگریاش را در سفرنامهاش نوشته است. صاحبخانه دختر هفت سالهای داشته، زیبا و خوشسخن و پر شور. از دختر میپرسد: دختر ناز چند سالت هست؟ دختر میگوید: هفت سال. مادرش میگو ید. دقیقا هفت سال، چون در چنین روزی متولد شده است. میپرسد جشن تولد برایش نمیگیرید؟ میگویند نه ما چشن تولد نداریم. بعد از ظهر دوست ایرانی، جهانگرد را به مجلس سالگرد کسی میبرد که هفت سال پیش مرده بود. روز بعد جهانگرد میبیند در بازار، معماری دارد آجر کاری میکند از دقت معمار و زیبایی آجرکاری به شگفت میآید؛ ساعتی چشم از معمار بر نمیدارد. مردم راه خودشان را ادامه میدادهاند. میبیند کسی به معمار و کار او توجهی نمیکند. روزی دیگر میبیند میخواهند دیواری را خراب کنند، عدهی زیادی جمع شده بودند. وقتی دیوار خراب میشود میبیند جمعیت احساس شادی میکند. از این چهار حادثه یا تجربه استنتاج کرده است که ایرانیان به مرگ بیشتر از تولد و به ویرانی بیش از آبادی توجه میکنند. به گمانم این استنتاج پارهای از واقعیت را به همراه دارد. گرچه آن سفرنامه بیش از هفتاد سال پیش نوشته شده است. اما گویی هنوز هم در دید و داوری برخی , انسان به دنیا میآید که بمیرد. تردیدی نیست که مرگ پایان زندگی است اما, زندگی، مرگ و ویرانی نیست.!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 16:50 توسط حمیدرضا شجاعی نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
وجود موش در شير رايگان پگاه در مدارس، دانشآموزان پلدختري را مسموم كرد. !!!!؟؟
نمی دانم در صورت صحت این خبر چه باید گفت. آیا دیگر جایی برای صحبت از بهداشت و سلامتی باقی می ماند؟ اصلا دیگر کلمه بهداشت در جامعه ما معنی دارد؟ آیا مسئولی پیدا می شه که برای این فاجعه بگوید :"انالله وانا الیه راجعون" حال در کلاس درس چگونه برای دانش آموزان از خواص شیر پاستوریزه داد سخن برانیم؟ و یا آنها را از خوردن هله هوله بر حذر بداریم و به آگهی های تلویزیون در باره مصرف شیر و اینکه "فرقی نمی کنه مهم اینه که پاستوریزه باشه" ارجاعشان دهیم. کاش مسئولین محترم کارخانجات شیر پاستوریزه پگاه بیشتر بفکر سلامت و بهداشت بودند تا ساخت و ارائه آگهی های مختلف و رنگارنگ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 19:53 توسط حمیدرضا شجاعی نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
مقاله امروز روزنامه شرق جالب بود. بدون توضیح اضافی می خوانیم. سوسن شريعتى / شرق مى بينى چه مى شود؟ تكنيك غربى كه به دست انسان شرقى بيفتد؟ مى شود رسيدن به سرحدات اضطرار، هشدار. ماشين دارى اما هوا نه. كوه دارى اما ديده نمى شود. جاده دارى اما تنگ است. اتوبان دارى اما مى شود پياده رو. آپارتمان دارى اما مى شود «فرود»گاه. قرار است زودتر برسى اما شايد هرگز نرسى. احتمال نرسيدنت بيشتر است: يا ذوب مى شوى در يك لحظه پرواز، يا پودر مى شوى و «چيز موهومى» از تو به خاك سپرده خواهد شد. و اين شرقى آرام باطمأنينه دوستدار طبيعت و همدل با زمان، كه اصلاً رسيدن برايش نوعى تعليق بود، مطرح نبود، چه رسد به زودتر رسيدن، موفقيت را در هارمونى مى ديد نه در به دست آوردن و خوشبختى را همنشينى با طبيعت و نه تسلط بر آن وقتى مى رسد به سرحدات اضطرار؛ وقتى مرگ همسايه و هم خانه هميشگى اش مى شود و اضطراب مردن در هر لحظه و هر ثانيه، در هر دم و بازدم، هم نفسش مى گردد؛ وقتى مى بيند زمان بى اراده، بى عقل يا بى عشق او مى گذرد؛ براى زنده ماندنش دو راه بيشتر نمى ماند: يا دم غنيمتى مى شود، يا عارف. اگر از غنيمت شمردن دم بترسد، استعدادش را نداشته باشد و امكاناتش را، لذت را مسخره بداند و سرخوشى را سبكسرى، مى شود عارف. و برعكس، اگر عارف را، خسته كننده، هراسان از غيرمترقبه، دلخوش به نسيه و گريزان از نقد ببيند مى شود دم غنيمتى. يكى مى گويد: مرد كه مرد. ديگرى مى گويد: همه مى ميرند. و اينچنين هر دو مضطرب، ترس خورده در نسبتى كه با مرگ برقرار كرده اند معنا پيدا مى كنند و نه در تعريفى كه از زندگى دارند. هر دو تن مى سپرند به مردن و زندگى مى ماند بى متولى. ديگر هيچ كس در تدارك زندگى نخواهد بود. زندگى اى كه بالاخره بايد بچرخد يا بر محور عقلانيت يا بر محور معنا. انسان غربى كه تسلط بر طبيعت و زمان را تجربه كرد _ با موشك و هواپيما و بمب هسته اى و راه آهن و...- آمد سراغ اكولوژى، سراغ رنگ سبز. زد به كوه و دشت، سركى حتى مى كشد به شرق. اما اين «ما»يى كه همه نقاط اتكاى باستانى اش را از دست داده، بى آنكه كاملاً بر آن دو همدست قديمى- زمان و طبيعت- مسلط شود، هر دو در برابرش قد كشيده اند و تماميت او را تهديد مى كنند، چه كند؟ تكنيك را از او بايد گرفت يا شرق را؟ عقلانيت قرار است اسباب امنيت امروز مرا فراهم كند و مذهب آرامش فرداى مرا. در حال حاضر اين دو مشغول يكى به دو كردن بر سر حقوق و وظايف يكديگرند، تقسيم حوزه مسئوليت: دنيا مال تو؟ آخرت مال من؟ يا اينكه مثلاً: من هر دو را مى خواهم. اينكه چه بايد كند، امرى است. چه مى كند؟ تا اطلاع ثانوى آنچه امنيت و آرامش مى دهد جادو است. ما فكر اين موقعيت هاى برزخى را نكرده ايم. در برزخ است كه تكليف پس از آن رقم مى خورد. معلوم است: ما در حال گذاريم اما علم تاريخ نشان داده كه حركت انسان در زمان(همان تاريخ) پلكانى نيست (از ساده به پيچيده)، ژنتيكى است. در نتيجه معلوم نيست ما از چه گذشته ايم و براى رسيدن به كجا گام برمى داريم؟ پس از برزخ چه چيز در انتظار ما است؟ در موقعيت هاى برزخى ما براى تعيين سرنوشت خود سراغ رمال ها، جن گيرها، فال بين ها مى رويم و در اين ميان مذهب و عقل هر دو مى شوند دنياهايى كم تردد. فال بين، صاحب آن فضيلت، آن حكمتى است كه ديگران گمش كرده اند. او پاسخگوى سئوالات روشن و دقيق من است: مى روم يا محكوم به ماندنم؟ به دنبالم خواهد آمد يا محكوم به تنهايى ام؟ - خانم، شما را طلسم كرده اند. در غذاى شما گردى ريخته شده. - چشمان حسود به دنبال شمايند و كانون خانوادگى شما را در معرض نابودى قرار داده اند. - اجنه به دنبال شمايند. ظاهراً يكى از آنها به شما علاقه پيدا كرده و رهايتان نمى كند. اولى را خطاب به يك پزشك گفت. مخاطب دومين جمله يك حقوقدان و سومى يك رياضيدان بود. اولى سال ها بود مى خواست به قصد تحصيل به هرجا كه اينجا نيست برود. دومى مشكلات خانوادگى پيدا كرده بود و سومى از زندگى بى اتفاق كارمندى خسته شده بود. نطق بالا- بلند در رثاى عقلانيت مدرن، ضرورت نگاه علمى- كاربردى و... توسل به جرجيس هاى عالم علم فايده نداشت. ذكر پى درپى آياتى چون: ان الله لايغير القو.....،» و ديگر احاديث نبوى هم افاقه نكرد. رمال البته گفته بود اين آيات را بخوان، فوت كن، و... تا طلسم زندگى ات باز شود. مقصود چيست؟ مقصود اينكه: رابطه ما را با اكنون، با اينجا، با زندگى نه جرجيس هاى عصر مدرن و نه پيامبران عهد عتيق كه رمال ها رقم مى زنند. شايد هم هر سه با هم. حقيقت چيست؟ خيلى معلوم نيست. اما اين كه حقيقت- عقل انسانى باشد يا امر قدسى- در دوره هاى مختلف زندگى اجتماعى ما و توسط آدم هايى چون ما چگونه زيست مى شود را بايد وارسى كرد. بلايى كه ما بر سر هر يك مى آوريم. حقيقت عقل و مذهب هر چه باشد همه علماى علوم انسانى، روشنفكران- دينى يا غيردينى- علماى مذهبى اگر نگران عقلانيت مدرن و يا نگران سرنوشت حقيقت دين هستند بايد درباره شرايط زيست آن صحبت كنند. حقوقدان، رياضيدان و پزشك ما را قانع كنند كه مى شود جور ديگرى اضطراب هاى خود را پاسخ گويند وگرنه به چه كار مى آيند؟ به چه درد مى خورد اين همه حرف؟ نسبت من با مذهب زمانى سنتى بود، بعد شد ايدئولوژيك، بعد شد فلسفى، بعد شد سياسى- قضايى و حال شده است جادويى. تا اطلاع ثانوى ما بايد همچنان سوگوار و داغدار بنشينيم و ببينيم ايمان ما چه بر سر عقل مى آورد و بى عقلى ما چه بر سر مذهب؟ بشر براى نفس كشيدن يك لقمه هوا- اميد- مى خواهد. اين هوا را كه به من خواهد داد؟ عقل (تكنيك)؟ مذهب؟ اين شهر را طلسم كرده اند. اين را همان فال بين، همين ديروز مى گفت. راست مى گفت؟ راستی نظر شما چیست؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 17:13 توسط حمیدرضا شجاعی نیا
|
|
||
|
|
|
|
|
خبری در سایت بازتاب خواندم که نقل قولی بود از یک روزنامه نیویورک تایمز مبنی بر اینکه :" بچههاي ما، وحشي شدهاند!" و در آن از وضعییت جامعه کنونی آمریکا و بخصوص بچه ها که نسبت به گذشته بی ادب تر شده اند بطوری که " از هر سه معلم، يك نفر به خاطر رفتار «غيرقابلتحمل» بچهها، قصد ترك شغلش را دارد و يا دوستي را ميشناسد كه به همين دليل، كارش را كنار گذاشته است." و یا "نزديك به 70 درصد آمريكاييها معتقدند كه مردم امروزي نسبت به مردم بيست تا سي سال پيش بسيار بيادبترند و در اين ميان، وضعيت كودكان از همه بدتر است!" انتقاد شده است.(متن کامل خبر را اینجا بخوانید) غرض از نوشتن این مقدمه طولانی این بود آیا کسی مطالعه ای مشابه در ایران انجام داده؟ واگربله نتیجه چه بوده و اگر نه که بد نیست کمی هم به خودمان بنگریم!! و ببینیم کجاییم و چه می کنیم. راستی نظر شما چیست؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 16:1 توسط حمیدرضا شجاعی نیا
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||
|
نویسنده محترم وبلاگ سوتی , که گویا از همکاران دل سوز آموزش و پرورشی ما می باشد چندی قبل برایم کامنتی گذاشته بود با این مطلب که :
در پاسخ به ایشان باید عرض کنم که دوست محترم من وبلاگ شما را دیده ام و مطالب نوشته شده توسط شما ( حتی آن مطالبی که حذف کرده اید!!!) را خوانده ام ولی چه اصراری که برایتان نظر بگذارم؟ آیا فکر می کنید آن چیزهایی که شما می نویسید بهترین صورت انتقاد است؟ راستش من هم مثل شما و صدها همکار دیگرمان به سیستم آموزش و پرورش و عملکردهای آن انتقاد دارم وآنها رابه مسئولین میگویم و در وبم نیزمی نویسم ولی سعی کرده ام چند نکته را رعایت کنم( تاچه حد موفق بوده ام ؟ قضاوت با دیگران) 1- رعایت ادب و حرمت افراد 2- انصاف 3- و در انتقادات و نوشته هایم از نام واقعیم استفاده کرده ام(نه انواع نامهای مستعار!!!) ولی متاسفانه شما اینگونه عمل نکرده اید. سوار بر مرکب احساس تازانده اید و تازه انتظار همراهی هم دارید. نه دوست عزیز شیوه شما را نمیتوانم تائید کنم و... البته شاید با این نوشته ها از من برنجید (و به شکلی در وبلاگتان مورد لطف قرارگیرم!!؟) ولی حقیقت را باید گفت و دیگران را نیز به آن دعوت کرد. امیدوارم موفق باشید. |
||||||||||||||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 16:56 توسط حمیدرضا شجاعی نیا
|
|
||||||||||||||